أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

298

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

و تو او را نمىبينى « 1 » . او راه به تو مىداند « 2 » و تو به دو راه نمىدانى « 3 » . چون او قصد آفت تو كند ، تو قصد حضرت ما « 4 » كن ، تا من « 5 » آن نام خود را « 6 » تازيانهء قهر او « 7 » سازم و او را از ساحت جوار تو بتازم . حكايت ربيع بن خيثم را پرسيدند كى با شيطان چگونه راه بريم و از شيطان به حق چون پناه بريم ؟ قال « 8 » : « كما يلوذ الغريب بالراعى عن كلبه . » گفت « 9 » : مرد غريب چون به راه گذرد سگ شبانش پيش آيد و از غريب دشمنى « 10 » آهنگ او كند ، سگ غريب - دشمن است و هرك با غريبان بدى « 11 » كند « 12 » خود را با سگ برابر كند . سگ شبان چون بر سر راه آيد اگر غريب زيرك بود ، چون سگ خواهد كى ازو در آويزد او با شبان گريزد ، شبان چوب برآرد و بر سر « 13 » سگ زند ، حمله از او كوتاه كند تا غريب روى به راه كند . ملك تعالى « 14 » با تو همين « 15 » مىگويد ، اى بنده « 16 » اگر اين شيطان « 17 » گرد تو طواف « 18 » كند و خواهد كى با تو مصاف « 19 » كند ، نگر تا تو به تنهايى « 20 » با او نكوشى ، كى تو با او به تنهايى « 21 » برنيايى . چون او به تو قصد كند تو بدل و به زبان « 22 » قصد نام خداى كن ، تا مدد نام ما درآيد و دمار از شيطان و لشكرش « 23 » برآرد . نكته : حنّه پناه به حق برد ، چون مريمش « 24 » دختر آمد . مريم پناه به حق برد ، چون عيسى وى را پسر آمد . موسى پناه به حق برد از دريا وى را گذر آمد . سيد « 25 » پناه به حق برد از شرّ جادوانش حذر آمد . يوسف پناه به حق برد ملكش ياور آمد . مؤمن پنجاه سال است تا به دو مىپناهد و به حضرت او مىگرايد ، كى ممكن بود كى

--> ( 1 ) - « و تو او را نمىبينى » ندارد ( 2 ) - يابد ( 3 ) - « و تو به دو راه نمىدانى » ندارد ( 4 ) - من ( 5 ) - + خود را بر زبان ( 6 ) - « آن نام خود را » ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - گفت ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - + كه باشد ( 11 ) - دشمنى ( 12 ) - + و بدى نمايد ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - + و تقدس ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - « اى بنده » ندارد ( 17 ) - + مكار ( 18 ) - طوافى ( 19 ) - مصافى ( 20 ) - به تنها ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - زبان ( 23 ) - لشكر ( 24 ) - مريم او را ( 25 ) - + صلى اللّه عليه و سلم